مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

251

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هشتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، تغنى كردم . او در طرب شد و گفت : آفرين بر تو . پس از آن گفت : مرا دستورى ميدهى تا تغنى كنم ؟ گفتم : اختيار ، تراست . ولى عقل او را ضعيف شمردم كه در نزد من هميخواهد تغنى كند . پس عود گرفته ، تارهاى آن محكم كرد . به خدا سوگند گمان كردم كه عود به زبان فصيح به سخن آمد و به آواز مليح بخواند . آنگاه شيخ ، تغنى كرده ، اين ابيات بخواند : ساقى سيمتن چه خسبى خيز * آب شادى بر آتش غم ريز بوسه‌اى بر كنار ساغر نه * پس بگردان شراب شهدآميز شاهدان ميكنند خانهء زهد * مطربان ميزنند راه حجيز ابو اسحق گفته است كه : به خدا سوگند گمان كردم كه در و ديوار از خواندن او برقص آمدند و از حسن آواز او مبهوت ماندم و ياراى سخن گفتن نداشتم . پس از آن ، اين ابيات برخواند : آن حيات منست خاك سر كوى دوست * گر دو جهان خرميست ما و غم روى دوست ولوله در شهر نيست جز شكن زلف يار * فتنه در آفاق نيست جز خم ابروى دوست داروى مشتاق چيست زهر ز دست نگار * مرهم عشاق چيست زخم ز بازوى دوست پس از آن راهى ديگر بزد و اين ابيات بخواند :